
روز معلم گرامی باد ![]()
معلم كيمياي جسم و جان است
مــعلم رهنماي گمرهان است
شـده حك بر فراز قله ي عشق
معلم وارث پيغــــمبران است


|
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار |
|
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار |
|
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار |
|
که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار |
|
بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق |
|
نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار |
|
آفرینش همه تنبیه خداوند دلست |
|
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار |
|
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود |
|
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار |
|
کوه و دریا و درختان همه در تسبیحاند |
|
نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار |
|
خبرت هست که مرغان سحر میگویند |
|
آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار |
|
هر که امروز نبیند اثر قدرت او |
|
غالب آنست که فرداش نبیند دیدار |
|
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش |
|
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار |
|
کی تواند که دهد میوهی الوان از چوب؟ |
|
یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار |
|
وقت آنست که داماد گل از حجلهی غیب |
به در آید که درختان همه کردند نثار | |
|
آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب |
|
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار |
|
باش تا غنچهی سیراب دهن باز کند |
|
بامدادان چو سر نافهی آهوی تتار |
|
مژدگانی که گل از غنچه برون میآید |
|
صد هزار اقچه بریزند درختان بهار |
|
باد گیسوی درختان چمن شانه کند |
|
بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار |
|
ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر |
|
راست چون عارض گلبوی عرق کردهی یار |
|
باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید |
|
در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟ |
|
خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز |
|
نقشهایی که درو خیره بماند ابصار |
|
ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن |
|
همچنانست که بر تختهی دیبا دینار |
|
این هنوز اول آزار جهانافروزست |
|
باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار |
سعدی شیرازی
نابغه درون خود را رها كنيد
حيوانات به سادگي به ما نشان مي دهند كه چطور مي توان محدوديتهاي ذهني تحميل شده را پذيرفت .
كك ، فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند .
ككها حيوانات كوچك جالبي هستند آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند . اگر يك كك را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد . پس از مدتي روي ظرف را درپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد.
كك مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با كمي سردرد پايين مي آيد . دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد . اين كار مدتي تكرار مي شود. سرانجام در ظرف را برمي داريم كك دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است مه محدوديت فيزيكي رفع شده است ولي كك فكر مي كند اين محدوديت همچنان ادامه دارد.
فيلها را مي توان با محدوديت ذهني كنترل كرد . پاي فيلهاي سيرك را در مواقعي كه نمايش نمي دهند مي بندند. بچه فيل ها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرگ را با طنابهاي كوتاه به نظر مي آيد كه بايد برعكس باشد زيرا فيلهاي پر قدرت به راحتي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بكشند ولي اين كار را نمي كنند علت آن است كه آنها در بچگي طنابهاي بلند را كشيده اند و سعي كرده اند خود را خلاص كنند . سرانجام روزي تسليم شده دست از اين كار كشيده اند . از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند آنها اين محدوديت را پذيرفته اند.
دكتر ادن رايل يك فيلم آموزشي در مورد محدوديتهاي تحميلي تهيه كرده است. نام اين فيلم " مي توانيد بر خود غلبه كنيد " است . در اين فيلم يك نوع دلفين در تانك بزرگي از آب قرار مي گيرد. و نوعي ماهي كه غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در تانك ريخته مي شود. دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد. دلفين كه گرسنه مي شود تعدادي ماهي ديگر داخل تانك قرار مي گيرند ولي اين بار در ظروف شيشه اي . دلفين به سمت آنها مي آيد ولي هربار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود. پس از مدتي دلفين از حمله دست مي كشد و وجود ماهيها را ناديده مي گيرد . محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيهاي طعمه در داخل تانك به حركت درمي آيند . آيا مي دانيد چه اتفاقي مي افتد؟ دلفين از گرسنگي مي ميرد! غذاي مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولي محدوديتي كه دلفين پذيرفته است او را از گرسنگي مي كشد.
ما دلفين نيستيم . فيل و كك هم نيستيم ولي مي توانيم از اين آزمايشات درس بگيريم . زيرا ما هم محدوديت هايي را مي پذيريم كه واقعي نيستند. به ما مي گويند يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان كار را و بهمان كار را انجام داد و اين براي ما يك واقعيت مي شود. محدوديت ذهني به محدوديتي واقعي تبديل مي شود و به همان مستحكمي . چه مقدار از آنچه ما واقعيت مي پنداريم واقعيت نيست بلكه پذيرش ماست؟

|
یازده ســالی ز هجرت می گذشت |
| دید زهـــــرا مصطفی بیمار گشت |
| هــــــــــــمچو پروانه به دور آن پدر |
| بال زد تا دردِ او آرد به در |
| مصــطفی پر درد می بود این زمان |
|
بود گـــــریان زین سبب دختِ جوان |
| حالِ احمد شــــــد وخیم اندر صَفر |
| رفت احمد شد به مسجد مُستَقر |
| بر بلال او امـــــــــر کرد آندم چنین |
| تا به مردم گـــــــوید این را از امین |
| هر که می دارد طلب از مصــطفی |
| یا هر آن کــــــس دیده از احمد جفا |
| حال پیش آید نماید او قصــــــــاص |
| هر که می باشد ز مؤمن یا زِ عاص |
| از زمین برخاست مردی از عــــرب |
| گــــــفت از شلاق و بَدر و از ضَرَب |
| خواند احمد آن عــرب را نزد خویش |
| گـــــــفت هم آرند آن شلاق پیش |
| پیرهـــــــن را زد به بالا پس رسول |
| پُر تَعَب شـــــد آن زمان قلبِ بتول |
| اشــک در چشمان زهرا جمع شد |
| جان او پروانه، احـــــمد شمع شد |
| با صـــــدایی بس حزین گفتا: بلال |
| از محمّد دور گـــــــــردان این ملال |
| گو بدان مردعــــــــــرب اینک زِ من |
| کن قصاصت از حسـین و از حسن |
| دید زهرا مرد اعـــــــرابی نشست |
| در کنار مصــــطفی، شلاق دست |
| قلبِ زهرا چون کــــــبوتر در حصار |
| می پرید و می زدش خود بر جدار |
| آســـــــــمان هم از غم او ناله کرد |
| با تأثر دیده بر آن لاله کــــــــــــــــرد |
| ناگـــــــــــهان آن مرد اعرابی جهید |
|
دست او بر جسم احمد چون رسید |
| جای شــــــــــلاقش فرود آمد لبان |
|
جســـــمِ احمد بوسه کردی ناگهان |
| دست و پای مصطفی را بوسه کرد |
| قلب زهرا شـــاد، از این صحنه کرد |
برگرفته از کتاب ریحانة الرسول